واقعگرایی علمی معتقد است «علم» در پی ارائه توصیفی صادق از جهان است و نظریههای پذیرفتهشده علمی، دستکم تقریباً صادقاند. بر این مبنا، مفاهیم نظری را باید جدی گرفت: نظریهها و موجودات علمی، از اشیا و رویدادها گرفته تا فرایندها، درباره جهان واقعی سخن میگویند و ادعاهای آنها واجد ارزش صدقاند. از این منظر، علم در گذر زمان به حقیقت نزدیکتر میشود. به گزارش فرادید؛ در مقابل، ضدواقعگرایی علمی لزوماً موفقیت علم را انکار نمیکند، بلکه این ادعا را زیر سؤال میبرد که موفقیت علمی مستلزم دستیابی به حقیقت جهان است یا اساساً هدف علم باید دستیابی به چنین حقیقتی باشد. البته معنای «واقعی» بودن، بسته به رویکردهای معناشناختی، معرفتشناختی و متافیزیکی، متفاوت است. ضدواقعگرایی علمی معمولاً بر موجودات مشاهدهناپذیر تمرکز میکند و ضرورت باور به صدق ادعاهای نظری درباره آنها را نمیپذیرد. در برخی صورتبندیهای این موضع، آنچه میتوان با اطمینان واقعیت به شمار آورد، به امور مشاهدهپذیر محدود میشود. واقعگرایی علمی نیز غالباً با پذیرش انواع طبیعی و قوانین بنیادی طبیعت پیوند خورده است، هرچند این پیوند برای تعریف هیچیک از دو موضع ضرورت منطقی ندارد. استدلال پاتنم: «معجزه نبودن» هیلاری پاتنم یکی از برجستهترین مدافعان واقعگرایی علمی بود. او در طول فعالیت فلسفی خود بارها دیدگاهش را درباره این موضوع تغییر داد و صورتبندیهای او هم بر فلسفه علم معاصر تأثیر گذاشتند و هم از آن تأثیر پذیرفتند. پاتنم در ابتدا با دیدگاه ابزارانگارانه اثباتگرایان منطقی مخالفت کرد؛ دیدگاهی که نظریههای علمی را صرفاً ابزارهایی برای پیشبینی و کنترل پدیدهها میدانست. از نظر اثباتگرایان، موجودات مشاهدهناپذیر نباید واجد شرایط صدق مستقل باشند، زیرا نمیتوان آنها را مستقیماً از راه مشاهده تأیید کرد. در این چارچوب، حقیقت به رابطه میان زبان و جهان فروکاسته میشد و موجودات مشاهدهناپذیر تنها از طریق ارتباط با اصطلاحات و رویههای مشاهدهپذیر میتوانستند معنای تجربی پیدا کنند. پاتنم در پاسخ، استدلال مشهور خود را مطرح کرد: «واقعگرایی تنها فلسفهای است که موفقیت علم را به معجزه تبدیل نمیکند.» این عبارت از پاتنم در کتاب ریاضیات، ماده و روش، منتشرشده در سال ۱۹۷۵، صفحه ۷۳، نقل شده است. استدلال او چنین است: نظریههای علمی در پیشبینی تجربی، تبیین پدیدهها و دستکاری علّی جهان موفقیت چشمگیری داشتهاند. اگر این نظریهها صادق نباشند، چگونه میتوان این موفقیت گسترده را توضیح داد؟ چرا نظریههایی که درباره ساختار واقعی جهان چیزی نمیگویند، باید تا این اندازه در پیشبینی و مداخله در آن موفق باشند؟ از نظر پاتنم، بهترین توضیح این است که نظریههای علمی، دستکم تا حدی، به حقیقت نزدیک شدهاند. در غیر این صورت، موفقیت آنها چیزی شبیه معجزه خواهد بود. پاتنم: آب همیشه H₂O بوده است، حتی پیش از آنکه این موضوع را بدانیم پاتنم معتقد بود تغییر نظریههای علمی درباره یک موجود نظری، بهخودیخود جایگاه واقعگرایانه آن موجود را تضعیف نمیکند. نظریههای متفاوت ممکن است در دورههای مختلف تاریخی به همان موجود واقعی اشاره کنند، اما شناخت ما از ویژگیهای آن بهتدریج دقیقتر شود. نمونه مشهور این بحث، آب و ساختار شیمیایی H₂O است. پیش از آنکه دانشمندان بدانند آب از مولکولهای H₂O تشکیل شده است، واژه «آب» همچنان به همان ماده واقعی اشاره میکرد. تغییر نظریههای مربوط به الکترون نیز به همین شکل، لزوماً به معنای تغییر موضوع ارجاع نیست؛ نظریههای متوالی ممکن است شناخت ما از همان موجود واقعی را اصلاح کنند. این دیدگاه بخشی از مخالفت پاتنم با برداشت درونگرایانه اثباتگرایی منطقی نیز بود. او معتقد بود محتوای مفاهیم صرفاً با تصورات ذهنی ما تعیین نمیشود، بلکه جهان بیرونی نیز در تعیین معنا و مرجع نقش دارد. بنابراین، واقعگرایی از نظر پاتنم میتواند از تغییر نظریهها فراتر برود: ممکن است نظریهها عوض شوند، اما مرجع آنها همچنان یک موجود واقعی باشد. بااینحال، معنا نه کاملاً ذهنی و درونی است و نه تماماً به عوامل بیرونی فروکاسته میشود. دو چیز ممکن است از نظر ما تمایزناپذیر باشند، اما به دو نوع طبیعی متفاوت تعلق داشته باشند. همچنین، ممکن است دو مفهوم را با یکدیگر اشتباه بگیریم، درحالیکه مرجع یا معنای آنها یکسان نیست. پاتنم پس از نقد ضدواقعگرایی اثباتگرایانه، صورت متافیزیکی واقعگرایی را نیز به چالش کشید. او در این مسیر، از برخی مؤلفههای ذاتگرایانه درباره انواع طبیعی که پیشتر به کار گرفته بود نیز فاصله گرفت. مسئله اصلی این بود که آیا میتوان از منظری کاملاً مستقل از ذهن، زبان و نظریههای انسانی به جهان نگریست؛ منظری که معمولاً از آن با عنوان «نگاه از منظر خدا» یاد میشود. پاتنم به این ایده بدبین شد، زیرا شناخت ما از جهان ناگزیر به زبان و چارچوبهای مفهومی وابسته است. هیچ نقطه مشاهدهای کاملاً بیرون از همه چارچوبهای انسانی در اختیار نداریم. حتی یک نظریه آرمانی که تمام محدودیتهای تجربی و نظری را رعایت کند، لزوماً به ارجاعی یگانه و کاملاً تعیینشده به واقعیت منتهی نمیشود. ازاینرو، پاتنم این تصور را کنار گذاشت که حقیقت و ارجاع را میتوان بهسادگی با تطابق میان واژهها و اشیای جهان توضیح داد. او در نتیجه، حقیقت را به ظرفیتهای معرفتی و چارچوبهای مفهومی ما مقید کرد. اما این محدودیت معرفتی به معنای پذیرش ضدواقعگرایی نبود. پاتنم همچنان معتقد بود نظریههای علمی میتوانند تقریباً صادق باشند و درباره واقعیت چیزی به ما بگویند، حتی اگر نتوانیم مستقل از چارچوبهای خود، این رابطه را بهطور نهایی اثبات کنیم. او برای توضیح این موضع، از ایده «نظریه آرمانی» استفاده کرد: نظریهای که حاصل پیشرفت علم تا حد آرمانیِ پژوهش و بیشینهشدن معیارهای معرفتی است. در این برداشت، صدق نظریهها با نحوه انطباق مفاهیم آنها بر اشیا و ویژگیهایی مرتبط است که نظریه آرمانی مشخص میکند. پاتنم این موضع را «واقعگرایی درونی» نامید؛ رویکردی که میکوشد از یک سو واقعگرایی متافیزیکیِ مبتنی بر دسترسی به واقعیت مستقل از هر چارچوب را کنار بگذارد و از سوی دیگر به ایدئالیسمی که واقعیت را به ذهن فرو میکاهد، تن ندهد. فان فراسن: نظریهها باید کار کنند، نه اینکه لزوماً صادق باشند در دهههای اخیر، ضدواقعگرایی علمی با صورتبندی تازهای احیا شده است که یکی از مهمترین نمایندگان آن باس فان فراسن است. فان فراسن، برخلاف پاتنم، مدافع رویکردی است که «تجربهگرایی سازنده» نام دارد. این رویکرد بر اهمیت تجربه و مشاهده تأکید میکند، اما مشکلات تجربهگرایی و اثباتگرایی منطقی را نیز به رسمیت میشناسد. فان فراسن نظریههای علمی را صرفاً ابزارهای محاسباتی یا پیشبینی نمیداند. او آنها را بهعنوان مجموعهای از ادعاها درباره جهان بررسی میکند، اما میان دو چیز تمایز میگذارد: پذیرش یک نظریه و باور به صدق تمام ادعاهای آن. از نظر او، یک نظریه زمانی از لحاظ تجربی بسنده است که آنچه درباره پدیدههای مشاهدهپذیر جهان میگوید، درست باشد؛ حتی اگر درباره موجودات مشاهدهناپذیر ادعاهایی داشته باشد که صدق آنها اثبات نشده است. برای مثال، ممکن است یک نظریه علمی با موفقیت رفتار پدیدههای مشاهدهپذیر را پیشبینی کند و در محاسبات خود از الکترونها یا ساختارهای نظری دیگر استفاده کند. پذیرش این نظریه مستلزم آن نیست که دانشمند به صدق تمام ادعاهای آن درباره موجودات مشاهدهناپذیر باور داشته باشد. در تجربهگرایی سازنده، ما میتوانیم درباره این موجودات موضعی لاادریگرایانه اتخاذ کنیم: نه مجبوریم وجود و توصیف نظری آنها را بپذیریم و نه باید آنها را انکار کنیم. از نظر فان فراسن، شواهد تجربی الزاماً ما را به باور درباره موجودات مشاهدهناپذیر محق نمیکنند، حتی اگر نظریه علمی برای صورتبندی خود به آنها متعهد باشد. این تمایز، تفاوت اصلی تجربهگرایی سازنده با واقعگرایی علمی است. مسئله این نیست که نظریه علمی حتماً درباره موجودات مشاهدهناپذیر کاذب است؛ مسئله این است که موفقیت تجربی نظریه، بهتنهایی، ما را ملزم نمیکند به صدق ادعاهای مربوط به آنها باور داشته باشیم. واقعگرایی و ضدواقعگرایی عملگرایانه در برخی رویکردهای عملگرایانه، علم بیش از آنکه حقیقت بنیادی جهان را کشف کند، مدلهایی میسازد که با دادههای قابلآزمون سازگارند. بر این اساس، پذیرفتن یک نظریه به معنای باور به بسندگی تجربی آن است، نه تعهد به این ادعا که مدل نظری، ماهیت نهایی واقعیت را آشکار میکند. در این برداشت، پیشرفت علم به افزایش بسندگی تجربی میانجامد، نه لزوماً به افزایش صدق نظریهها. این موضع ممکن است رادیکال به نظر برسد، اما فان فراسن با آن نمیخواهد قدرت علم را کاهش دهد؛ او صرفاً ادعای معرفتیای را که برای توضیح موفقیت علم ضروری میداند، محدود میکند. تأکید تجربهگرایانه او همچنین سبب میشود ادعاهای متافیزیکیِ فراتر از شواهد تجربی را نپذیرد. اگر دو نظریه از نظر محتوای تجربی یکسان باشند، از منظر تجربهگرایی سازنده لزوماً دلیل معرفتی کافی برای ترجیح یکی بر دیگری وجود ندارد، صرفاً به این دلیل که یکی تصویر خاصی از واقعیت مشاهدهناپذیر ارائه میکند. این دیدگاه از بعضی جهات ادامه سنت ابزارانگاری است که پاتنم در آغاز با آن مخالفت کرده بود. بااینحال، فان فراسن با پذیرش معناشناسی واقعگرایانه و جدیگرفتن ادعاهای نظریهها، میکوشد از مشکلاتی که ابزارانگاری ساده با آنها روبهرو است فاصله بگیرد. هر دو متفکر میپذیرند که نظریههای علمی بازتابهایی بیواسطه و بینقص از جهان نیستند و شناخت علمی با محدودیتهای معرفتی مواجه است. هر دو نیز میکوشند ادعای واقعگرایی درباره ارائه تصویری کاملاً صادق از جهان را تعدیل کنند، بیآنکه موفقیت علمی را انکار کنند. بااینحال، راهحل آنها متفاوت است. فان فراسن موفقیت نظریهها را به موفقیت جاندارانی تشبیه میکند که با محیط خود سازگار شدهاند: تنها نظریههای موفق باقی میمانند و نظریههای ناموفق کنار گذاشته میشوند. بنابراین، موفقیت نظریههای باقیمانده را میتوان تا حدی با فرایند انتخاب توضیح داد، بیآنکه لازم باشد صدق آنها را علت اصلی موفقیتشان بدانیم. در این چارچوب، برای تبیین موفقیت یک نظریه، ضرورتی ندارد که مقدمات تبیین یا همان «تبیینگر» حتماً صادق باشند. نظریههایی مانند نظریه فلوژیستون یا فرضیه اتر، که در مقاطع تاریخی برای توضیح پدیدههای طبیعی مطرح شده بودند، کنار گذاشته شدند، زیرا نتوانستند با شواهد تجربی سازگار بمانند. تفاوت نهایی این دو فیلسوف را میتوان چنین خلاصه کرد: پاتنم، حتی در صورتبندیهای متأخر و عملگرایانهتر خود، برای صدق جایگاهی معرفتی حفظ میکند و معتقد است نظریههای علمی به واقعیت مستقل از ذهن نزدیک میشوند. فان فراسن، در مقابل، معتقد است موفقیت تجربی نظریهها بهخودیخود هیچ تعهدی به صدق ادعاهای مربوط به موجودات مشاهدهناپذیر ایجاد نمیکند. او میکوشد تعهدات متافیزیکی ضدواقعگرایی علمی را نیز به حداقل برساند و تمایز میان مشاهدهپذیر و مشاهدهناپذیر را بهعنوان مرزی معرفتی حفظ کند. این تمایز، که از تجربهگرایی سرچشمه میگیرد، اساس تجربهگرایی سازنده اوست.
فلسفه «علم»؛ آیا علوم تجربی «واقعیت» را توصیف میکنند؟
واقعگرایی علمی معتقد است «علم» در پی ارائه توصیفی صادق از جهان است و نظریههای پذیرفتهشده علمی، دستکم تقریباً صادقاند. بر این مبنا، مفاهیم نظری را باید جدی گرفت: نظریهها و موجودات علمی، از اشیا و رویدادها گرفته تا فرایندها، درباره جهان…
wetosadmin
8 دقیقه مطالعه
کد خبر: 23,343
نویسنده
wetosadmin
ادامه این پرونده
خبرهای مرتبط
T
توتمنیوز
T
توتمنیوز
T
توتمنیوز
T
توتمنیوز