خبر فوری
روبیو از کانون توجه جنگ ایران دور مانده/ گزینه‌های آینده‌ سیاسی‌اش همچنان روی میز است بررسی گزارش هفتگی بازار داخلی و جهانی طلا؛ طلا بخریم یا دلار؟ کمیسیون اروپا می‌گوید قیمت بنزین و گازوییل این هفته رکورد زد/ پر کردن یک باک ۵۰ لیتری بنزین حدود ۱۰۳ یورو و پر کردن همین حجم با گازوئیل حدود ۱۰۸ یورو هزینه دارد روبیو، وزیر خارجه آمریکا برخلاف ونس، از قرار گرفتن در کانون توجهات درباره جنگ نامحبوب ایران اجتناب کرده؛ این فاصله ممکن است از نظر سیاسی به سود او باشد/ روبیو در تمام مدت این جنگ، یک «دست پنهان» بوده؛ او به تدوین راهبرد دولت ترامپ کمک کرده/ به گفته افراد نزدیک به وی، نامزدی احتمالی او برای ریاست‌جمهوری می‌تواند روی میز باشد صبحانه خبری، ۲۸ شهریور ۱۴۰۵؛ از خبر العربیه درباره سفر وزیر کشور پاکستان به ایران جهت گفت‌و‌گو پیرامون اقدامات انصارالله تا ادعای ترامپ در مورد پایان جنگ ایران در آینده نزدیک و اظهارات مقام سازمان ملل در خصوص زیان ۱۵۰ میلیارد دلاری جنگ علیه ایران به اقتصاد‌های عربی اف-۳۵ در سایه گسترش جنگ
اسلاید

ماشین‌های اجتماعی: قبیله، دولت، سرمایه‌داری

این مقاله در پی ستایش یا نکوهش هیچ‌یک از ماشین‌های اجتماعی نیست. نه ماشین قبیله‌ای یک صورت اجتماعی «خوب» یا «مطلوب» ارزیابی می‌شود و نه سرمایه‌داری به‌عنوان ماشینی جهنمی، «بد» و «نامطلوب». مسئله مقاله توصیف و تحلیل شیوه‌های متفاوت سازمان‌یافتن و انقیاد…

به گزارش توتم نیوز به نقل از شبکه شرق،

این مقاله در پی ستایش یا نکوهش هیچ‌یک از ماشین‌های اجتماعی نیست. نه ماشین قبیله‌ای یک صورت اجتماعی «خوب» یا «مطلوب» ارزیابی می‌شود و نه سرمایه‌داری به‌عنوان ماشینی جهنمی، «بد» و «نامطلوب». مسئله مقاله توصیف و تحلیل شیوه‌های متفاوت سازمان‌یافتن و انقیاد توان و تثبیت قدرت در ماشین‌های قبیله‌ای، دولت پیشاسرمایه‌داری و سرمایه‌داری است عادل مشایخی: توضیح: این مقاله در پی ستایش یا نکوهش هیچ‌یک از ماشین‌های اجتماعی نیست. نه ماشین قبیله‌ای یک صورت اجتماعی «خوب» یا «مطلوب» ارزیابی می‌شود و نه سرمایه‌داری به‌عنوان ماشینی جهنمی، «بد» و «نامطلوب». مسئله مقاله توصیف و تحلیل شیوه‌های متفاوت سازمان‌یافتن و انقیاد توان و تثبیت قدرت در ماشین‌های قبیله‌ای، دولت پیشاسرمایه‌داری و سرمایه‌داری است. از این حیث، این بحث بیش از آنکه جستاری اخلاقیاتی باشد، به یک «کاتالوگ» شباهت دارد: کاتالوگی مشتمل بر توصیف‌های «فنی» از صورت‌های متمایز سازمان قدرت، بدون آنکه هیچ‌یک از این صورت‌ها از پیش بر اساس ارزش‌های اخلاقیاتی مثبت یا منفی ارزیابی شوند. مقدمه: حق، قدرت و مسئله سازمان اجتماعی در زبان حقوقی، «حق» مفهومی بیگانه با «قدرت» نیست. یکی از صورت‌های رایج تعریف «حق»، آن را با «سلطه»، «امتیاز»، «توانایی» و «اختیار» پیوند می‌دهد. مثلا کاتوزیان «حق» را این‌گونه تعریف می‌کند: امتیازهایی که نظام حقوقی به‌منظور تنظیم روابط مردم و حفظ نظم در اجتماع، برای هرکس در برابر دیگران به رسمیت می‌شناسد و توان خاصی به او می‌بخشد.۱ در همین معنا، حق چیزی بیش از شناسایی یک وضعیت یا اعلام یک قاعده است: برای دارنده حق، امکان خاصی برای تصرف، انتفاع، مطالبه، منع یا تصمیم‌گیری ایجاد می‌کند و این امکان در برابر دیگران از ضمانت حقوقی برخوردار است. در ادبیات حقوقی نیز حق مالکیت، حق انتفاع، حق ارتفاق، حق مطالبه و سایر حقوق عموماً از خلال اختیارات و اقتدارهایی تعریف می‌شوند که به دارنده حق نسبت به موضوع آن یا در برابر اشخاص دیگر، اعطا می‌شوند. حتی قانون مدنی، بی‌آنکه تعریفی صریح و اختصاصی از «حق» ارائه دهد، در بیان مصادیق آن دقیقاً با همین زبان سخن می‌گوید: مالک نسبت به مال خود «حق همه‌گونه تصرف و انتفاع» دارد، مگر در مواردی که قانون استثنا کرده باشد.۲ بنابراین، مسئله‌ این نیست که «حق» چگونه به «قدرت» تبدیل می‌شود؛ حق از همان ابتدا صورتی از «توان» است: توانی که در قالبی حقوقی تثبیت، شناسایی و تضمین شده است. این تلقی منحصر به ادبیات حقوقی فارسی نیست. در نظریه حقوق فرانسه، 3droit subjectif معمولاً به‌عنوان یک prérogative juridique فهمیده می‌شود؛ یعنی امتیاز یا اختیار حقوقی‌ای که نظام حقوقی برای دارنده حق به رسمیت می‌شناسد. Pouvoir در این زبان می‌تواند به معنای عامِ قدرت نسبت به دیگری یا به معنای فنیِ صلاحیت و اختیار حقوقی برای انجام یک عمل و ایجاد آثار حقوقی به کار رود. بنابراین، هرچند droit subjectif و pouvoir juridique در اصطلاح‌شناسی دقیقِ حقوقی مترادف نیستند، مفهوم «حق» در این سنت نیز با زبان امتیاز، اختیار، توان و قدرت بیگانه نیست. اما آنچه در اینجا باید از زبان متعارف حقوقی استخراج کرد، تمایزی است که این زبان معمولاً به‌صراحت صورت‌بندی نمی‌کند. «حق»، به‌مثابه توان یا اقتدار حقوقی، از فعالیت بدن‌ها و توانایی‌های زنده آنان جدا شده و در قالبی نسبتاً پایدار، قابل انتقال و قابل اعمال تثبیت می‌شود. کسی که مالک زمین است، قدرتی حقوقی نسبت به زمین دارد، حتی هنگامی که هیچ فعالیتی در آن انجام نمی‌دهد؛ دارنده یک طلب، پیش از آنکه طلب خود را وصول کند، از قدرت مطالبه برخوردار است؛ و صاحب سهم، حتی پیش از هرگونه مداخله بالفعل در فرایند تولید، از مجموعه‌ای از اختیارات حقوقی نسبت به بخشی از ثروت و درآمد آینده برخوردار است. از این دیدگاه، می‌توان «حق» را به معنایی که در آموزه‌های حقوقی به کار می‌رود، صورت تثبیت‌شده‌ای از «توان» دانست: توانی که از جریان زنده فعالیت جدا شده، در یک جایگاه حقوقی رسوب کرده و می‌تواند به‌عنوان قدرتی مستقل از فعالیت لحظه‌ایِ بدن‌ها در برابر آنها قرار گیرد. این همان چیزی است که در این مقاله «توان مرده» نامیده می‌شود. این پیوند میان «حق» و «توان» را می‌توان با ارجاع به اسپینوزا با دقت بیشتری صورت‌بندی کرد. در معنای اسپینوزایی، «حق» را نمی‌توان از «توان» جدا کرد: حق هر بدن، تا آنجا که به قدرت اثرگذاری و اثرپذیری آن مربوط است، با توان آن هم‌گستره است. اما برای تحلیل ماشین‌های اجتماعی باید تمایزی را وارد کرد که در اینجا تعیین‌کننده است: توان، تا آنجا که توان یک بدن برای اثرگذاشتن و اثرپذیرفتن، برای عمل‌کردن و اندیشیدن، است، «توان زنده» به شمار می‌آید؛ اما آنچه در میدان‌های اجتماعی به صورت حق تثبیت می‌شود، دیگر صرفاً توانایی یک بدن برای فعالیت نیست. توان می‌تواند از فعالیت زنده بدنی جدا شود و در یک «عنوان»، مقام، مالکیت، طلب یا اقتدار تثبیت گردد و همچون نیرویی مستقل در برابر توان‌های زنده قرار گیرد. این توانِ جداشده و تثبیت‌شده را می‌توان توان مرده نامید و کلمه «قدرت» را همچون نامی برای همین صورت اجتماعی‌شده «توان پیشافردی و جمعی» به کار برد. بر همین اساس است که می‌توان گفت مسئله اصلی دیگر این نیست که «حق چگونه به قدرت تبدیل می‌شود». چنین پرسشی مبتنی بر فرض تمایزی میان حق و قدرت است که حتی در زبان حقوقی نیز به این صورت برقرار نیست؛ زیرا در چارچوب زبان حقوقی، «حق» امتیاز و توانایی خاصی تعریف می‌شود که نظام حقوقی برای شخص در برابر دیگران به رسمیت می‌شناسد. مسئله تعیین‌کننده در اینجا آن است که این توانِ «حقوقی‌شده» چگونه از توان جمعی و پیشافردی متمایز می‌شود، چگونه در صورت‌های اجتماعی سازمان می‌یابد و تثبیت می‌شود، و چگونه می‌تواند همچون قدرتی مستقل در برابر جریان‌های توان جمعی قرار گیرد و شرایط تحقق آنها را تعیین کند؛ یعنی به صورتی از توان تبدیل ‌شود که در سازمان اجتماعی جایگاهی مستقل پیدا می‌کند و می‌تواند توان‌ها و فعالیت‌های زنده را مشروط و محدود کند. بنابراین، مسئله ماشین‌های اجتماعی صرفاً توزیع حق میان افراد نیست؛ مسئله، شیوه‌ای است که هر ماشین اجتماعی از طریق آن توان جمعی و پیشافردی را در قالب صورت‌های معینِ قدرت سازمان می‌دهد. بر این اساس، قبیله، دولت پیشاسرمایه‌داری و سرمایه‌داری را نمی‌توان صرفاً سه شکل حکومت یا سه نظام متفاوت مالکیت دانست. هر یک از آنها شیوه‌ای معین برای سازمان‌دادن توان مرده و قراردادن آن در برابر توان‌های زنده است. آنچه میان آنها تفاوت ایجاد می‌کند، این نیست که یکی قدرت دارد و دیگری ندارد، بلکه این است که قدرت در هر یک از آنها در چه چیزی تثبیت می‌شود، چگونه توزیع می‌گردد، از چه طریقی اعتبار می‌یابد و به چه شیوه‌ای توان زنده را به خدمت خود درمی‌آورد. از این منظر، «حق» را می‌توان نقطه‌ای دانست که در آن توان مرده شکل اجتماعی مشخصی پیدا می‌کند. حق بر زمین، حق دریافت خراج، حق فرمان‌دادن، حق مالکیت سرمایه یا حق مطالبه بدهی، همگی شکل‌هایی از قدرت‌اند؛ اما قدرتی که در هر مورد به نحو متفاوتی سازمان یافته است. در یک مورد، این قدرت به تبار و منزلت پیوند می‌خورد؛ در موردی دیگر به مقام و دستگاه حاکمیت؛ و در سرمایه‌داری به مالکیت انتزاعی و قابل تبدیل. بر همین اساس است که می‌توان گفت بررسی صورت‌های متفاوت «حق»، در این معنا، تحلیل سازمان‌های متفاوت قدرت است. در ماشین قبیله‌ای، فرد پیش از آنکه حامل حقی انتزاعی باشد، در شبکه‌ای از رمزهای خویشاوندی، تبار، نسل، آیین، جنسیت، سن و تعلق به گروهی معین جای گرفته است. «حق» او نسبت به زمین، نسبت به بخشی از محصول، نسبت به یک نقش آیینی یا نسبت به تصمیمی جمعی، از این جایگاه جدا نیست. حق چیزی نیست که بتوان آن را بدون تغییر از شبکه اجتماعی جدا کرد و مانند یک عنوان مستقل از شخصی به شخص دیگر انتقال داد. آنچه به شخص امکان تصرف یا فرمان‌دادن می‌دهد، جایگاهی است که در نظام رمزگذاری‌شده جماعت اشغال می‌کند. این امر در منزلت‌های قبیله‌ای، هنگامی که آنها را در پیوند با رابطه «دودمان» و «قلمرو» ببینیم، روشن‌تر می‌شود. در آنچه دلوز «رمزگان بدوی»۴ می‌نامد، مسئله صرفاً مجموعه‌ای از قواعد خویشاوندی نیست؛ مسئله اصلی «درهم‌تنیدگی دودمان و قلمرو» است، یعنی اینکه یک دودمان، تیره یا طایفه چگونه قلمروی معین را اشغال، تقسیم، بهره‌برداری و از خلال همین نسبت، بازتولید می‌کند. از این منظر، حق نسبت به زمین، چراگاه، چاه، مسیر کوچ، درختان میوه یا بخشی از محصول، حقی انتزاعی و مستقل از عضویت در جماعت نیست. یک تیره ممکن است حق استفاده از چراگاهی مشخص را در فصل معینی داشته باشد، دودمانی دیگر مسئولیت و حق دسترسی به چشمه یا نخلستانی را در اختیار گیرد، و قطعه‌ای از زمین کشاورزی در نسبت با تبارهایی معین، نسل به نسل، درون همان جماعت باقی بماند. در چنین مواردی، تعلق به یک دودمان فقط یک نسبت خویشاوندی نیست؛ جایگاه فرد در شبکه‌ای از دسترسی‌های مادی، تعهدات متقابل و اختیارات نسبت به قلمرو را نیز تعیین می‌کند. کسی که عضو یک تیره است، به واسطه همین عضویت می‌تواند از منابعی بهره ببرد که برای عضو تیره‌ای دیگر در دسترس نیست؛ در برابر، موظف است در کار، دفاع، جشن، جبران خسارت یا انعقاد ائتلاف‌های جنگی نیز سهمی معین بر عهده گیرد. بنابراین، رمزگان خویشاوندی در اینجا مستقیماً در سازمان مادیِ قلمرو و گردش منابع تنیده است. همین منطق را می‌توان در تفاوت میان طوایف و تیره‌هایی دید که قلمرو مشترکی را در اختیار دارند اما در نقاط یا مجاری و گذرگاه‌های متفاوتی از آن استقرار یافته‌اند. یک طایفه ممکن است مسیرهای کوچ تابستانی و زمستانی خود را بر اساس حقوقی که از تعلق دودمانی ناشی می‌شود تعیین کند؛ تیره‌ای دیگر ممکن است دسترسی ترجیحی به یک مرتع یا منبع آب داشته باشد؛ و نزاع بر سر یک چراگاه یا چشمه، در واقع نزاع بر سر جایگاه دودمان‌ها در نظمی باشد که منابع مادی را بر اساس همین تعلق‌ها توزیع می‌کند. در اینجا «قلمرو» چیزی نیست که ابتدا به صورت یک قطعه زمین خنثی وجود داشته باشد و سپس میان گروه‌های خویشاوند تقسیم شود؛ خودِ قلمرو از خلال همین رمزهای دودمانی و طایفه‌ای صورت اجتماعی پیدا می‌کند. آنچه برای یک گروه قبیله‌ای «قلمرو ما» است، همزمان محدوده‌ای از دسترسی، استفاده، مسئولیت و ممنوعیت برای گروه‌های دیگر ایجاد می‌کند. در نتیجه، قدرت نیز در یک مرکز واحد انباشته نمی‌شود. هر دودمان، تیره یا طایفه، به واسطه جایگاه خود در قلمرو و نسبت خود با منابع، کانونی از قدرت را در اختیار دارد؛ اما هیچ‌یک از این کانون‌ها به خودی خود نمی‌تواند همه جریان‌های منابع و توان‌های جماعت را در خود متمرکز کند. کثرت این کانون‌ها، و نسبت‌های متقابل و گاه خصمانه‌ای که آنها را از یکدیگر جدا می‌کند، بخشی از سازوکار خودِ ماشین قبیله‌ای است. از همین جا می‌توان معنای سیاسیِ سازمان منابع در ماشین قبیله‌ای را دریافت. اگر دولت با تمرکز قدرت، کانون‌های پراکنده را در دستگاهی واحد گرد می‌آورد، ماشین قبیله‌ای برعکس، سازوکارهایی دارد که از چنین تمرکزی پیشگیری می‌کنند. ریاست طایفه در این معنا بذر یا نسخه اولیه و خام دستگاه دولت نیست؛ منزلت رئیس، تا آنجا که درون همین سازمان قبیله‌ای عمل می‌کند، یکی از سازوکارهای مهار تمرکز است. رئیس می‌تواند میان افراد داوری کند، سخنگوی جماعت باشد، مناسک و آیین‌ها و دادن و گرفتن هدیه‌ها را سازمان دهد یا در نزاعی میان گروه‌ها نقش میانجی داشته باشد، اما منزلت او به خودی خود او را به مالک یا صاحب اختیارِ مرکزیِ منابع جماعت تبدیل نمی‌کند. قدرت او باید در شبکه‌ای از دودمان‌ها، تیره‌ها و جماعت‌های متقابل عمل کند و نمی‌تواند بدون دگرگون‌کردن خودِ ماشین قبیله‌ای، به یک قدرت مرکزی مستقل از این شبکه تبدیل شود. جنگ میان گروه‌های دودمانی نیز، در این منطق، صرفاً یک پدیده بیرونی یا نتیجه کمبود منابع نیست؛ بلکه می‌تواند به حفظ فاصله میان کانون‌های قدرت و جلوگیری از ادغام آنها در یک مرکز واحد کمک کند. آنچه باید از آن جلوگیری شود، دقیقاً همان تراکمی است که می‌تواند تمایز میان فرمانروا و فرمان‌بردار را به وجود آورد و مواد و مصالح و شرایط لازم برای شکل‌گیری دستگاه دولت را فراهم سازد. همین سازوکار درباره منابع مادی نیز صادق است. ماشین قبیله‌ای نه فقط مانع تمرکز سیاسی قدرت، بلکه مانع استقلال‌یافتن جریان‌های منابع از رمزهای دودمانی و قلمرویی است. محصول، دام، زمین، آب، هدایا و دیگر منابع در شبکه‌ای از تکالیف خویشاوندی، جشن و سورچرانی، ازدواج، جبران خسارت و پرداخت خون‌بها و هدیه برای ائتلاف، در گردش‌اند؛ به همین دلیل، ثروت نمی‌تواند به‌آسانی از این شبکه جدا شود و همچون یک جریان مستقل و قابل انباشت در دست یک مرکز یا یک فرد قرار گیرد. هدیه و هدیه متقابل، سخاوت‌های آیینی و مصرف‌های پرهزینه را نیز می‌توان از همین زاویه فهمید: بخشی از گردش ثروت، پیش از آنکه بتواند به صورت ثروتی انباشته و مستقل از جماعت تثبیت شود، دوباره به شبکه روابط اجتماعی بازگردانده می‌شود. بنابراین، همان‌گونه که کثرت کانون‌های قدرت از تراکم سیاسی جلوگیری می‌کند، سازوکارهای هدیه و مصرف آیینی و شادخوارانه و «اسرافی» نیز از انباشت و استقلال‌یافتن ثروت به صورت جریانی جدا از رمزهای جماعت جلوگیری می‌کنند. ماشین قبیله‌ای، به این معنا، صرفاً فاقد دولت یا بازار سرمایه‌دارانه نیست؛ از طریق سازوکارهای خاص خود، از شکل‌گیری آنها پیشگیری می‌کند. در چنین نظمی، منزلت نیز از سازمان مادی جدا نیست. رئیس طایفه، بزرگ خاندان یا حامل یک منزلت آیینی، قدرت خود را صرفاً از توان شخصی خویش نمی‌گیرد. اقتدار او در جایگاهی رسوب کرده است که شبکه دودمان، قلمرو و آیین برای او تعیین کرده است. او می‌تواند در نزاعی داوری کند، درباره استفاده از بخشی از منابع سخن بگوید، در جابه‌جایی دام‌ها یا تقسیم آب نقش تعیین‌کننده داشته باشد، نمایندگی جماعت را در برابر طایفه‌ای دیگر بر عهده گیرد یا در تصمیمی جمعی سخن نهایی را بیان کند، زیرا واجد جایگاهی است که چنین اختیاراتی را با خود می‌آورد. اما همین نکته درباره اعضای عادی دودمان نیز صادق است، هرچند در مقیاسی متفاوت: آنان نیز به واسطه تعلق دودمانی صاحب حقوقی نسبت به منابع، مسیرها، زمین‌ها و شبکه‌های مبادله‌اند که بیرون از آن تعلق، برایشان وجود ندارد. اگر حامل یک منزلت تغییر کند، بسیاری از اختیارات وابسته به آن جایگاه نیز می‌توانند به حامل دیگری منتقل شوند؛ اما خودِ این انتقال درون همان رمز دودمانی و طایفه‌ای صورت می‌گیرد. قدرت در عنوانی کاملاً انتزاعی و مستقل از بدن اجتماعی تثبیت نشده است؛ بلکه در جایگاهی رسوب کرده که حاملِ آن را به دودمان، جماعت و قلمرو پیوند می‌دهد. از این‌رو، آنچه در ماشین قبیله‌ای به صورت «حق» ظاهر می‌شود، همزمان شکلی از سازمان‌دهی منابع مادی و توان‌های انسانی است. حق یک دودمان بر زمین یا چراگاه، حق یک تیره بر آب، حق یک خانواده بر بخشی از محصول یا حق یک منزلت بر توزیع یا داوری، همگی در همان شبکه‌ای قرار دارند که کار، تولید، جابه‌جایی، مبادله و بازتوزیع را سامان می‌دهد. توان مرده در اینجا نه در یک سند مالکیت انتزاعی، بلکه در جایگاه رمزگذاری‌شده دودمان‌ها، تیره‌ها و منزلت‌های قبیله‌ای تثبیت شده است. به همین دلیل، پرسش از اینکه «چه کسی چه حقی دارد؟» را نمی‌توان از پرسش درباره اینکه «از کدام دودمان است، در کدام قلمرو قرار دارد و چه جایگاهی در جماعت اشغال می‌کند؟» جدا کرد. این همان درهم‌تنیدگی دودمان و قلمرو است که رمزگان قبیله‌ای را از مالکیت انتزاعی سرمایه‌دارانه متمایز می‌کند. اینجا، توان مرده هنوز از بدن اجتماعی‌ای که آن را حمل می‌کند به‌طور کامل منتزع نشده است. قدرت در قالب عنوانی انتزاعی و مستقل تثبیت نشده که بتوان آن را، فارغ از جایگاه حامل، همچون یک دارایی به دیگری منتقل کرد؛ بلکه در رمزهای تبار، خویشاوندی، قلمرو، آیین و منزلت رسوب کرده است. به همین دلیل، حق در ماشین قبیله‌ای را نمی‌توان از جایگاهی که حامل آن در این شبکه اشغال می‌کند جدا کرد. اینکه شخص چه حقی دارد، تنها به این مربوط نیست که چه چیزی در اختیار اوست، بلکه به این نیز بستگی دارد که به کدام دودمان تعلق دارد، در چه قلمرویی جای گرفته، چه منزلتی دارد و متقابلاً چه تکالیفی بر عهده گرفته است. حق، در این معنا، هنوز به یک «چه‌داشتنِ» انتزاعی تبدیل نشده است؛ با یک «چه‌بودنِ» رمزگذاری‌شده پیوند دارد. این امر در مورد زمین و دیگر منابع مادی با وضوح بیشتری دیده می‌شود. زمین در اینجا هنوز به صورت قطعه‌ای از یک ثروت عمومی و همگن ظاهر نشده که ارزش آن مستقل از جماعت قابل محاسبه باشد و حق نسبت به آن بتواند بدون تغییر ماهیت خود از یک حامل به حامل دیگر منتقل شود. حق نسبت به زمین، چراگاه، آب یا محصول، درون نظمی قرار دارد که تبار، قلمرو، اجداد و عضویت در جماعت را به یکدیگر پیوند می‌دهد. از این رو، توان مرده‌ای که در این حق تثبیت شده، اگرچه امکان مطالبه، منع، تخصیص یا فرمان را ایجاد می‌کند، هنوز به شبکه‌ای از تعلقات رمزگذاری‌شده وابسته است. صاحب حق نمی‌تواند این توان را به‌سادگی از جایگاه اجتماعی‌ای که آن را به او می‌دهد جدا کند و همچون مقداری قدرت خالص در هر زمینه‌ای به کار اندازد. قدرت از بدن اجتماعی خود فاصله گرفته، اما از آن منفک نیست. همین ویژگی، سازمان قدرت را در ماشین قبیله‌ای از دو ماشین دیگر (دولت و سرمایه‌داری) متمایز می‌کند. قدرت در اینجا نه در یک مرکز واحد گرد آمده و نه در قالب جریانی انتزاعی و مستقل از رمزهای جماعت به گردش درآمده است. «کانون‌های قدرت» متعددند و هر یک با تبار، قلمرو و منزلت معینی پیوند دارند؛ اما سازوکارهای ماشین قبیله‌ای از همگرایی این کانون‌ها و تبدیل آنها به یک مرکز مستقل جلوگیری می‌کنند. بنابراین، پراکندگی قدرت صرفاً نتیجه فقدان دولت نیست؛ خودِ این پراکندگی بخشی از شیوه سازمان‌یافتن قدرت است. همان‌گونه که روابط میان دودمان‌ها مانع تراکم سیاسی قدرت می‌شوند، رمزهای قلمرویی و دودمانی نیز مانع آن می‌شوند که منابع از شبکه جماعت جدا شده و به جریان‌هایی مستقل از این رمزها تبدیل شوند. بنابراین، می‌توان گفت سازمان قدرت در ماشین قبیله‌ای، هم سازمان پراکندگی قدرت است و سازمان جلوگیری از استقلال‌یافتن جریان‌های مادی. انقیادِ توان زنده نیز درون همین سازمان صورت می‌گیرد. توان زنده جماعت پیشاپیش در شبکه‌ای از تکالیف، ممنوعیت‌ها، امتیازات و تعهدات متقابل جای گرفته است که رمزگان قبیله آنها را تعیین می‌کند. فرد یا گروه از ابتدا در جایگاهی قرار دارد که دامنه دسترسی او به منابع، مسئولیت او در برابر دیگران (یا سایر گروه‌ها)، امکان سخن‌گفتن یا داوری او، وظایفش در کار و دفاع، و حتی شکل‌های مجاز مبادله و جابه‌جایی را تا حدودی مشخص می‌کند. بنابراین، انقیاد در اینجا الزاماً به معنای رویارویی یک قدرت خارجی با بدنی آزاد و مستقل نیست. بدن زنده از همان ابتدا درون شبکه‌ای رمزگذاری‌شده به کار گرفته می‌شود؛ توان‌هایش از طریق جایگاه دودمانی، قلمرویی و منزلتی شکلی تثبیت‌یافته پیدا می‌کنند و در عین حال، به بازتولید این جایگاه‌ها اختصاص می‌یابند. به همین دلیل، نمی‌توان سازمان قدرت در ماشین قبیله‌ای را صرفاً با مقوله «مالکیت» توضیح داد. آنچه در اینجا تثبیت می‌شود، بیش از آنکه مالکیت انتزاعی یک فرد بر یک شیء باشد، مجموعه‌ای از اختیارات و تکالیف است که از جایگاه او در دستگاه رمزهای اجتماعی ناشی می‌شود. حق نسبت به زمین، حق استفاده از چراگاه، حق دسترسی به آب یا اختیار داوری، هر یک بخشی از یک وضعیت اجتماعی کلی‌اند که همزمان امکان بهره‌برداری از منابع و الزام به انجام وظایف معینی را در بر می‌گیرد. توان مرده هنوز به اندازه‌ای از بدن اجتماعی جدا نشده که بتواند در هر حوزه‌ای مستقل از این رمزها عمل کند. از همین‌جاست که تفاوت اساسی میان این صورت از قدرت و قدرت سرمایه‌دارانه آشکار می‌شود: در ماشین قبیله‌ای، قدرت هنوز در تفاوت‌های کیفی میان جایگاه‌ها، تبارها، قلمروها و منزلت‌ها رمزگذاری شده است؛ هنوز به یک کمیت انتزاعی و قابل‌انتقال تبدیل نشده که بتواند، فارغ از شخص و جایگاه اجتماعی حامل خود، در اشکال مادی گوناگون تحقق یابد. دولت پیشاسرمایه‌داری: زبررمزگذاری و تمرکز توان مرده دولت پیشاسرمایه‌داری دگرگونی مهمی در این سازمان قدرت ایجاد می‌کند. دولت با گردآوردن جماعت‌ها، قلمروها و رمزهای محلی در یک ماشین سیاسی برین، آنها را صرفاً حفظ نمی‌کند، بلکه در سطحی دیگر زبررمزگذاری می‌کند. بنابراین، دولت پیشاسرمایه‌داری را نباید فقط به عنوان جماعتی بزرگ‌تر یا قدرتی که بر جماعت‌های کوچک‌تر فرمان می‌راند فهمید. مسئله، ایجاد سطحی است که در آن کثرت رمزهای محلی، مالکیت‌ها، جماعت‌ها و اشکال اقتدار، درون یک دستگاه برتر سیاسی، قابل تجمیع و سازمان‌دهی می‌شوند. در اینجا حق دیگر فقط به جایگاه شخص در یک شبکه خویشاوندی محدود نیست؛ مقام سیاسی، حاکمیت، مالکیت زمین، دریافت خراج و دستگاه اداری، قدرت را در سطحی گسترده‌تر متمرکز می‌کنند. اما این تمرکز هنوز با انتزاع سرمایه‌دارانه حق تفاوت دارد. قدرت همچنان با مقام، زمین و جایگاه سیاسی- اجتماعی پیوندی بنیادی دارد. مختصات دولت پیشاسرمایه‌داری را می‌توان با توجه به وحدت چند کارکردی‌اش ترسیم کرد. دولت همزمان در مقام «مالک زمین»، «بانکدار» و «کارآفرین» عمل کند؛ سه کارکردی که جدا از یکدیگر نیستند، بلکه یک فرایند واحد استخراج، تبدیل و مصرف مازاد را تشکیل می‌دهند. در مقام مالک زمین، دولت از طریق کارگزاران خود خراج جنسی را از رعایا دریافت می‌کند. محصولاتی مانند غلات مستقیماً به خزانه یا انبارهای وابسته به دولت منتقل می‌شوند. اینجا دولت هنوز در قالب مالک زمین با تولید زنده رعایا مواجه است: توان کار آنان در زمین به محصول تبدیل شده و بخشی از محصول به عنوان خراج از آنها گرفته می‌شود. توان زنده تولیدکنندگان، از طریق حق دولت نسبت به زمین و محصول، به توان مرده‌ای تبدیل می‌شود که در قالب خراج در اختیار دستگاه دولت قرار می‌گیرد. اما این خراج جنسی صرفاً مصرف نمی‌شود. دولت، در مقام بانکدار، از طریق دسته دیگری از کارگزاران خود خراج دریافت‌شده را به گردش درمی‌آورد و در برابر آن به آنان گواهی اعتباری یا حواله می‌دهد. این گواهی صرفاً ثبت یک بدهی نیست؛ بلکه شکل ابتدایی خلق پول را نشان می‌دهد. محصولی که به صورت غله وارد دستگاه دولت شده، اکنون در قالب یک حق اعتباری قابل استفاده در شبکه اقتصادی ظاهر می‌شود. آنچه در ابتدا محصول مادی بود، به عنوان یک اعتبار به گردش درمی‌آید و بدین ترتیب بخشی از توان تسخیرشده، از شکل عینی خراج به شکلی اعتباری منتقل می‌شود. کارگزارانی که خراج جنسی را دریافت کرده‌اند، با این اعتبار وارد شبکه مبادله می‌شوند. بخشی از آن به عنوان دستمزد یا سهم کارگزار باقی می‌ماند و بخشی دیگر به خزانه دولت بازمی‌گردد. دولت از طریق همین پول یا اعتبار می‌تواند تجارت انحصاری و فعالیت‌های صنعتگری را تأمین مالی کند. همچنین می‌تواند دستمزد کسانی را که در پروژه‌های بزرگ دولتی مشارکت می‌کنند پرداخت کند یا هزینه نگهداری گروه‌هایی را که به صورت برده در خدمت پروژه‌ها و دستگاه‌های دولتی قرار دارند تأمین نماید. بنابراین، پولی که در اینجا پدید می‌آید از یک حرکت ساده مبادله خصوصی میان افراد ناشی نمی‌شود؛ از تبدیل خراج جنسی به اعتبار و از گردش این اعتبار در شبکه‌ای که دولت سازمان داده است پدید می‌آید. اما این هنوز تمام کارکرد دولت نیست. دولت در مقام «کارآفرین»، پروژه‌های کلان را سازمان می‌دهد: ساخت کانال‌ها، راه‌ها، تأسیسات آبیاری، بناهای عظیم، استحکامات (از اهرام مصر گرفته تا دیوار چین) یا دیگر پروژه‌هایی که در مقیاس یک واحد خصوصی قابل اجرا نیستند. برای تحقق این پروژه‌ها، دولت می‌تواند رعایا را به کار اضافی وادارد. در اینجا توان زنده آنان مستقیماً به پروژه‌ای که دولت تعیین کرده است وارد می‌شود. محصول، اعتبار و کار زنده در یک ماشین واحد به یکدیگر متصل می‌شوند. اهمیت این نکات در آن است که نشان می‌دهند سه کارکرد دولت پیشاسرمایه‌داری را نمی‌توان سه نقش تصادفی و مستقل دانست. دولت به عنوان «مالک زمین» مازاد را در شکل خراج می‌گیرد؛ به عنوان «بانکدار» بخشی از این مازاد را به اعتبار و پول تبدیل و به گردش می‌اندازد؛ و به عنوان «کارآفرین» این منابع را در تجارت انحصاری، صنعتگری و پروژه‌های کلان به کار می‌اندازد. دولت در هر سه حالت با شکل متفاوتی از توان مرده سروکار دارد و آن را به شیوه‌ای متفاوت در برابر توان زنده سازمان می‌دهد. در چنین نظامی، قدرت اقتصادی دولت نیز از جایگاه سیاسی آن جدا نیست. دولت به دلیل اینکه دولت است، مالک زمین، دریافت‌کننده خراج، تولیدکننده اعتبار و سازمان‌دهنده پروژه‌های کلان می‌شود. در اینجا هنوز با سرمایه‌ای مواجه نیستیم که از یک شکل مادی به شکل دیگری منتقل شود و اعتبار اقتصادی خود را مستقل از منزلت و مقام حامل حفظ کند. خودِ دولت به عنوان یک شخصیت سیاسی ـ اقتصادی واحد، کارکردهایی را که در سرمایه‌داری از یکدیگر تفکیک می‌شوند، در خود جمع می‌کند. به همین دلیل، دولت پیشاسرمایه‌داری را نباید صرفاً نسخه ابتدایی دولت سرمایه‌داری دانست. تفاوت آنها در اندازه یا پیچیدگی دستگاه اداری نیست، بلکه در منطق سازمان قدرت است. دولت پیشاسرمایه‌داری قدرت را در یک دستگاه سیاسی متمرکز می‌کند که همزمان بر زمین، خراج، اعتبار و کار سازمان‌یافته مسلط است. قدرت در اینجا همچنان در مقام سیاسی و مالکیت ارضی و دستگاه دولت متراکم است. زبررمزگذاری دقیقاً همین امکان را فراهم می‌کند: رمزهای محلی و فعالیت‌های متکثر را در یک مرکز سیاسی برتر گرد‌آوردن و آنها را در خدمت یک ماشین واحد قراردادن. سرمایه‌داری: از منزلت به مالکیت انتزاعی گسست سرمایه‌داری از اینجا آغاز می‌شود. سرمایه‌داری با مالکیت خصوصی به معنای عام آغاز نمی‌شود، زیرا مالکیت خصوصی، زمین و حتی اشکال پیچیده اعتبار و تجارت پیش از سرمایه‌داری وجود داشته‌اند. آنچه تغییر می‌کند، صورت حق و رابطه آن با ثروت و قدرت است. در سرمایه‌داری، حق مالکیت به تدریج از تعیینات شخصی، تبارشناختی و منزلتی که پیش‌تر اعتبار اقتصادی آن را تضمین می‌کردند، منتزع می‌شود. این همان جایی است که مفهوم دلوز از سرمایه به‌مثابه مجموعه‌ای از حقوق انتزاعیِ قابل تبدیل اهمیت پیدا می‌کند.۵ سرمایه را نمی‌توان با وسیله تولید یکی گرفت، زیرا وسیله تولید همیشه دارای تعین مادی خاصی است، در حالی که سرمایه می‌تواند در تعینات مادی بسیار متفاوت تحقق یابد. یک مقدار سرمایه می‌تواند برای خرید زمین به کار رود، سپس از طریق فروش زمین به پول تبدیل شود، از آنجا برای خرید یک کارخانه یا سهام یک شرکت مورد استفاده قرار گیرد و بعد در قالب اعتباری دیگر به گردش درآید. آنچه در این فرایند ثابت می‌ماند، شکل مادی دارایی نیست. سرمایه همان کارخانه یا همان زمین نیست؛ آن چیزی است که می‌تواند از خلال این اشکال مختلف عبور کند. از همین رو دلوز بر این نکته تأکید می‌ورزد که سرمایه یک موجودیت کمّی و همگن است که در وسایل تولید و تعینات مادی متفاوت سرمایه‌گذاری می‌شود. در اینجا معنای «حق انتزاعی» دقیق‌تر می‌شود. انتزاعی‌بودن به معنای غیرواقعی‌بودن نیست. حق مالکیت کاملاً واقعی است، قابل ثبت، ارث‌بری و فراهم‌کننده امکان دخل و تصرف مادی و حقوقی است. انتزاع در این است که حق از یک تعیین مادی خاص و از منزلت اجتماعی صاحب خود فاصله گرفته و قابلیت تبدیل پیدا کرده است. حق نسبت به زمین می‌تواند از طریق فروش، به حق نسبت به پول تبدیل شود؛ پول می‌تواند به سهام یا وسیله تولید تبدیل شود؛ سهام می‌تواند به طلب یا دارایی دیگری تبدیل شود. در تمام این موارد، قدرتی که در حق تثبیت شده، شکل عینی خود را تغییر می‌دهد بدون آنکه منطق بنیادی آن، یعنی قابلیت تملک و تبدیل ثروت، از میان برود. اینجا تفاوت سرمایه‌دار با مالک زمین در دولت پیشاسرمایه‌داری آشکار می‌شود. مالک زمین در نظام پیشاسرمایه‌داری معمولاً صرفاً فردی نیست که عنوانی حقوقی بر یک قطعه زمین داشته باشد؛ مالکیت او با جایگاه اجتماعی و سیاسی‌اش درهم‌تنیده است و با تزلزل این جایگاه، متزلزل و حتی منهدم می‌شود. اما سرمایه‌دار برای اینکه از حق مالکیت سرمایه برخوردار باشد، ضرورتاً نیازی به تبار، مقام یا منزلت معین ندارد. یک فرد ناشناخته، یک شرکت، یک صندوق سرمایه‌گذاری یا یک سهامدار که هیچ نقش مستقیمی در فعالیت روزمره بنگاه ندارد، می‌تواند حامل حق اقتصادی بسیار گسترده‌ای باشد. از این‌رو، در منطق سرمایه‌داری «سرمایه‌دار» یک منزلت نمادین به معنای سنتی کلمه نیست. ممکن است سرما

نویسنده

wetosadmin

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود.